.: وب نوشته :.

"وجودم تنها یک حرف است و زیستنم تنها گفتن همان یک حرف، اما بر سه گونه: سخن گفتن، معلمی کردن و نوشتن. آن چه خودم را راضی می کند و احساس می کنم که با آن نه کار که زندگی می کنم : نوشتن!" دکتر علی شریعتی

در اوج این افکار بالا و پایین، امروز تنها همین خبر خوش از وبلاگ دوست عزیزم ه. بود که توانست این گونه به وجدم بیاورد.
برایش بهترین بهترین بهترین را آرزوها دارم.
*
برای من زندگی متاهلی، یکی از بهترین اتفاقات زندگانیم بود. اتفاقی که باعث شد در آن آرامشی را که نیاز داشتم، بیابم. برای تمامی زوج ها بهترین را آرزو می کنم. امیدوارم که همه آن حسی را که من تجربه کرده ام، تجربه کنند.
*
از تو همسر مهربان و صبورم هم متشکرم. دنیا دنیا دوستت دارم.

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ توسط Netlady (غریب آشنا) نظرات ()

می گویند:
"سه چیز در زندگی وقتی که از کف رفتند باز نمی گردند: زمان، گفتار، موقعیت
و
سه چیز انسانها را می سازد: کار سخت، صمیمیت، تعهد"
****
به گمانم مسئولیت پذیری اولین و مهمترین چیزیست که در ساخت انسان ها تاثیر دارد  و در صمیمیت هم باید حد و مرزها معلوم باشد!!!

نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ توسط Netlady (غریب آشنا) نظرات ()

باری دیگر زندگی از سر گرفته می شود. الهی به امید تو.

نوشته شده در سه‌شنبه ۸ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ توسط Netlady (غریب آشنا) نظرات ()

یادداشت اول) می گذارد تا خودم به نتیجه نهایی برسم به این که مشکل زمانی بروز می کند که در سردرگمی قرار بگیرم و تکلیفم با اطرافم روشن و شفاف نباشد. به این فکر می کنم که شاید باید کمی زودتر به حرف در بیایم.
*
یادداشت دوم) نمی خواهم دل کسی بلرزد. نمی خواهم کدورتی باشد. نمی خواهم حرف و حدیث ها ادامه پیدا کنند ولی نمی توانم با درونی ترین لایه های درونی ام مبارزه کنم و نادیده شان بگیرم. پس تا آن جا که ممکن باشد سکوت می کنم و در انتظار زمان می مانم.
خداوندا خودت یاریم کن تا در مسیری شایسته گام بردارم.

نوشته شده در شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ توسط Netlady (غریب آشنا) نظرات ()

"...
خداوندا اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان می شوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو می دانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی می کشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است…"
دکتر علی شریعتی

نوشته شده در دوشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٧:٥۸ ‎ق.ظ توسط Netlady (غریب آشنا) نظرات ()

امروز صبح در تاکسی همسر راننده نیز در صندلی جلو نشسته بود و قسمتی از مسیر را همراه بود. خوش اخلاقی و خنده رویی همسر که باعث می شد آقای راننده نیز خوش اخلاق شود چیزی بود که در طول مسیر توجه من را جلب کرد. این خانم خوش اخلاق در چهارراهی که تصمیم به پیاده شدن داشت از همسرش یک 200 تومانی خواست و آقای راننده هم به او گفت: "به جان خودت ندارم ولی بیا این 500ی را به جایش می دهم."
کمی بعد از پیاده شدن او، یک 1000ی به آقای راننده دادم و او یک 200ی به من پس داد بدون این که در طول آن مدت شخص جدیدی سوار ماشین شود یا پولی از کسی بگیرد البته به غیر از 1000 تومانی من.

نوشته شده در شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ توسط Netlady (غریب آشنا) نظرات ()

امروز صبح هوا به طرز کم سابقه ای تمیز بود.

هوای پاک در اصفهان (چهارباغ بالا)
نوشته شده در شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ توسط Netlady (غریب آشنا) نظرات ()

صبح ها که از سمت سه و سه پل به طرف چهارباغ بالا پیاده روی می کنم، همواره زمانی که از چهارراه نظر رد می شوم تفاوت های فاحشی بین دو سمت چهارراه می بینم. قبل از چهارراه، پیاده رو و خیابان هر دو خلوت هستند،‌ هوا با سوز خاصی بر صورت شلاق می زند و اکثر کسانی که دیده می شوند بالای 60 سال می نمایند و شاید تنها افراد ثابت جوانی که در این بین دیده می شوند، همان بچه های ابتدایی هستند که ابتدای کوچه ای کاهگلی نما!!! از سرویسشان پیدا می شوند. اما اولین چیزی که بعد از چهارراه خودنمایی می کند سیل جمعیتی می باشد که در سمت مخالف من روزشان را شروع کرده اند و سپس هوا که گاهی فکر می کنم شاید به دلیل جمعیت باشد که با سوزی کمتر از قبل خودنمایی می کند. تردد ماشین در خیابان ها بیشتر و در نهایت بعد از چهارراه تنها چند نفر معدود و انگشت شمار بالای 60 سال دیده می شوند که یکیشان (به غیر از امروز) همان مرد نان شیرین فروشیست که هر روز در کنار اداره تامین اجتماعی بساطش را پهن می کند.
در همین مسیر در نزدیکی های شرکت یک خشکشویی هست که اولین باری که چشمم به آن افتاد یک لحاف بزرگ بین شیشه مغازه اش و ماشین شست و شوی بزرگ نارنجی رنگش قرار داشت. حال نمی دانم به خاطر آن اولین تصویر است یا چیز دیگر که هر بار آن را می بینم، به یاد روزهای برفی در دوران بچگی هایم در شهرک آزادمهر واقع در فیروز کوه می افتم که تا زانو در برف بازی می کردیم و به مدرسه می رفتیم. و به همین جهت در بین تمامی مغازه های باز، بسته یا در حال باز شدنی که در مسیرم وجود دارند من این مغازه را بیش از همه دوست دارم و با آن روحیه می گیرم.
*
جاافتاده: در ابتدای راهم یک مغازه کتابفروشی هم وجود دارد که اکثرا در همان ابتدای صبح صاحبش که مرد مسنی می نماید مشغول تمیز کردن پنجره ویترینش می باشد و این مغازه دومین مغازه دوست داشتنی من می باشد.

نوشته شده در چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٠ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ توسط Netlady (غریب آشنا) نظرات ()


Design By : Pichak