هوای پاک
امروز صبح هوا به طرز کم سابقه ای تمیز بود.

"وجودم تنها یک حرف است و زیستنم تنها گفتن همان یک حرف، اما بر سه گونه: سخن گفتن، معلمی کردن و نوشتن. آن چه خودم را راضی می کند و احساس می کنم که با آن نه کار که زندگی می کنم : نوشتن!" دکتر علی شریعتی
صبح ها که از سمت سه و سه پل به طرف چهارباغ بالا پیاده روی می کنم، همواره زمانی که از چهارراه نظر رد می شوم تفاوت های فاحشی بین دو سمت چهارراه می بینم. قبل از چهارراه، پیاده رو و خیابان هر دو خلوت هستند، هوا با سوز خاصی بر صورت شلاق می زند و اکثر کسانی که دیده می شوند بالای 60 سال می نمایند و شاید تنها افراد ثابت جوانی که در این بین دیده می شوند، همان بچه های ابتدایی هستند که ابتدای کوچه ای کاهگلی نما!!! از سرویسشان پیدا می شوند. اما اولین چیزی که بعد از چهارراه خودنمایی می کند سیل جمعیتی می باشد که در سمت مخالف من روزشان را شروع کرده اند و سپس هوا که گاهی فکر می کنم شاید به دلیل جمعیت باشد که با سوزی کمتر از قبل خودنمایی می کند. تردد ماشین در خیابان ها بیشتر و در نهایت بعد از چهارراه تنها چند نفر معدود و انگشت شمار بالای 60 سال دیده می شوند که یکیشان (به غیر از امروز) همان مرد نان شیرین فروشیست که هر روز در کنار اداره تامین اجتماعی بساطش را پهن می کند.
در همین مسیر در نزدیکی های شرکت یک خشکشویی هست که اولین باری که چشمم به آن افتاد یک لحاف بزرگ بین شیشه مغازه اش و ماشین شست و شوی بزرگ نارنجی رنگش قرار داشت. حال نمی دانم به خاطر آن اولین تصویر است یا چیز دیگر که هر بار آن را می بینم، به یاد روزهای برفی در دوران بچگی هایم در شهرک آزادمهر واقع در فیروز کوه می افتم که تا زانو در برف بازی می کردیم و به مدرسه می رفتیم. و به همین جهت در بین تمامی مغازه های باز، بسته یا در حال باز شدنی که در مسیرم وجود دارند من این مغازه را بیش از همه دوست دارم و با آن روحیه می گیرم.
*
جاافتاده: در ابتدای راهم یک مغازه کتابفروشی هم وجود دارد که اکثرا در همان ابتدای صبح صاحبش که مرد مسنی می نماید مشغول تمیز کردن پنجره ویترینش می باشد و این مغازه دومین مغازه دوست داشتنی من می باشد.
یادداشت اول) چند روز پیش که قصد داشتم با ماشین وارد خیابانی شوم به دنبال تابلوای می گشتم که مشخص کننده طرح ترافیک برای آن مکان باشد. بر سر پیچ یک پارچه دیدم اما با وجودی که تا آن جا که ممکن بود سرعت ماشین را کم کردم تنها توانستم دو خط اول پارچه را با چنین محتوایی بخوانم "جهت اطلاع رانندگان محترم به منظور رعایت حال ..."
در نهایت هم بدون آن که بتوانم پارچه را کامل بخوانم، وارد خیابان شدم. به گمانم اگر فکری برای مفید خلاصه کردن بردهای اطلاعاتی می شد، شاید توجه بیشتری هم به آن ها می شد.
*
یادداشت دوم)اما من در آن بالا و پایین شدن های جانمان، با خود فکر می کردم اگر برای مورد دوم باشد چرا وقتی که می داند کار خطرناکی می کند این چنین اصرار به انجامش دارد؟!!!
*
یادداشت سوم) دیروز در اتوبوس یک بچه کوچک با اصرار به مادرش چنین می گفت "مامان می شه تولد من و بابا بشه بعدش دو تا کیک بگیریم."
بیخودی پرسه زدیم، صبح مان شب بشود
بیخودی حرص زدیم، سهم مان کم نشود
ما خدا را با خود، سر دعوا بردیم و قسم ها خوردیم
ما به هم بد کردیم، ما به هم بد گفتیم
ما حقیقت ها را، زیر پا له کردیم
و چقدر حظ بردیم که زرنگی کردیم
روی هر حادثه ای، حرفی از پول زدیم
از شما می پرسم، ما که را گول زدیم؟
"دکتر علی شریعتی"
یادداشت اول) "بزرگترین اتلاف وقت آن است که کار چند ماهه را در چند سال انجام دهی." برایان تریسی
*
یادداشت دوم) "چیزی که امروز از آن گله مندی، همان آرزوی دیروزت است." قسمتی از متن یک ایمیل
*
یادداشت سوم) چند روز بیماری و خانه نشین شدن هفته گذشته فرصت مناسبی بود برای بازیابی نیرو و تمرکز مجدد بر روی کارها و برنامه هایم.
*
یادداشت چهارم) پنج شنبه هفته گذشته بر سر اتفاقی با خود فکر کردم حالا که بارها و بارها به من ثابت شده است که نیروی عظیمی بهتر از آن چه که خود می توانم در حال مراقبت از من است پس چرا آرام نگیرم و تا آخرین جرعه از جام فرصت ها را با لذت ننوشم.
خدایا خداوندا، هرگز از من ناامید نشو و همواره، چون تا به امروز در کنارم باش. ممنونم.
یک روز در لحظه ای از گذشته هایی که دیگر نمی دانم چقدر دور یا نزدیک هستند، با عصبانیت خاصی به خود گفتم: دیگر بس است. گفتم که دیگر وقت خود بودن و شدن است. پس از هر آن چه در آن نقطه بودم و داشتم، گذشتم تا بتوانم به آن چه که واقعاً می خواستم برسم و تمامی این ها تنها و تنها در یک لحظه آنی و به گمانم در اوج عصبانیت اتفاق افتاد.
شروع کردم به تغییراتی که شاید هیچ کس در هیچ زمانی از من انتظار نداشت. همه چیز تنها با 3 یا شاید هم 4 تغییر شروع شد و همانند بمبی سرتاسر زندگیم را تحت تاثیر خود قرار داد.
روزهای شروع جدی بودند و سخت. با خود و اطراف جنگیدم، گاهی مردد از کاری که شروع شده و گاهی عصبانی از این که چرا زودتر از این ها دست به کار نشدم.
حالا قدم های اول طی شده اند و نزدیک به میانه های راه هستم. می دانم که راهی طولانی تر و شاید سخت تر از آن چه که تا به کنون طی شده، باید طی شود. به خود نگاه می کنم، اگر چه هنوز هم تا به آن حد که می خواستم جدی و مسلط به روزها نشده ام اما راضیم.
حالا دیگر وقتی حرف از برخی اتفاقات گذشته های شاید نه چندان دور که روزگاری تمامی دغدغه زندگانیم بودند، می شود چیز خاصی را به ذهن نمی آورم. گویی همه آن روزها و وقایعشان در مهی سنگین گیر کرده اند. مهی که حتی نمی توان هاله ای از درونیاتش را تشخیص داد.
حالا دیگر تنها چیزی که از گذشته به یاد می آورم آن لحظه ایست که با عصبانیت تصمیم به تولدی دوباره گرفتم.
در حالی که امروز صبح حال و هوای خوبی به جهت جابجایی محل کار و مستقر شدن در دفتر اصفهان داشتم اما متاسفانه روز اول این هفته با خبر درگذشت ناگهانی یکی از همکاران خوب و ارزشمند شرکت آغاز شد. تقریبا در اکثر تیم ها و مکان ها صحبت از ایشان، فعالیت های ارزشمندشان و اخلاق خوبشان می باشد. بسیاری از چهره ها را هم که نگاه می کنی بهت یا غم خاصی را در آن ها می بینی.
به قول دوستی خوش به سعادتش که همه به نیکی از او یاد می کنند و چه خوب که انسان بتواند همچون او زندگی کند.
روحش شاد.