در بالا و پایین های زندگی

یک هفته را کامل در کنارتان بودم. فرصتی بود تا هر روز بهتر و بهتر بتوانم حال و هوایتان را درک کنم و جرعه جرعه لحظات با شما بودن را نفس کشم. امروزم برای سرکار آمدن و کلا کار کردن، حال غریبی دارم. لعنت بر من و زندگی که تنها یک بار فرصتش را داری.

پ.ن: فکرم و کارهایی که باید انجام گیرند، بسیار پخش است و در این بین کوچکترین تلنگری برای رسیدن به آن چه در لحظه در درونی ترین لایه های درونی ام در جریان است کافیست تا کاملا من را بر هم بریزد. اکنون چون ده ها بار در گذشته، باید تمام توان و نیروی خود را برای سرپا ایستادن متمرکز کنم تا اگر خدا بخواهد در آینده باز هم لذتش را ببرم و لبخندِ ناخودآگاه رضایت از تحمل کردن بر لبانم بنشیند ... ان شاله !!!

/ 0 نظر / 41 بازدید